مرتضى راوندى
391
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
رخت بگشاد و والى عشق در بارگاه جان ، تخت بنهاد . هريك از اخوان صفا و اصحاب وفا بر حكم آن مزاج نوعى علاج مىفرمود و هيچ سودمند نبود . در باطِنِ عاشقان مزاجى دگرست * بيمارى عشق را علاجى دگرست تا بعد از تحمل شدائد خبر يافتم كه در بيمارستان اصفهان مرديست كه در طب روحانى قدمى مبارك دارد و دمى متبّرك ، دلهاى شكسته را فراهم مىكند و سينههاى خسته را مرهم مىنهد ، در شام و دمشق تعويذ « 1 » عشق ازو مىستانند و از مغرب « 2 » تا يثرب « 3 » اين شربت از وى طلب مىكنند . گفتم درين واقعه كه مراست قدم در جستوجوى بايد نهاد و زبان در گفتوگوى . و چون عزم جزم كردم با رفيقى چند به اصفهان رفتم ، با رفيقان بىتوشه به گوشهيى باز شدم و يعقوبوار در بيت الاحزان نياز شدم و تا روز در آن يلدا عيد فردا را ديگ مىپختم و ثريا را رقيتى « 4 » و جوزا را طيبتى « 5 » مىآموختم تا بعد از تفصّى « 6 » بأسهاى « 7 » قهر و تجرّع « 8 » كاسهاى زهر رايات خورشيد راسخ شد و احكام شب به آيات روز ناسخ و آفتاب منير از فلك اثير بتافت و سياه باف شب حلّهء صبح بيافت . پيدا شد از سپهر علامات صبحدم * بالا گرفت رايتِ خورشيد محترم از كرسى سپهر چو تخت فلك بتافت * گاهى چو تاج خسرو و گه چون نگين جم چون سلام نماز بامداد بدادم روى به بيمارستان نهادم و چون به حلقهء كار و نقطهء پرگار رسيدم جمعى ديدم در زىّ « 9 » اهل تصوف بر قدم توقف ، و طايفهيى ديدم در لباس اخيار « 10 » در بند انتظار . چون قامت خورشيد بلند برآمد شيخ از حجره بدر آمد ، عصايى در مشت و انحنايى در پشت ، گوژتر از هلال و سياهتر از بلال ، در غايت ضعيفى و نحيفى ، به آواز نرم و نفسى گرم بر قوم به سلام مبادرت كرد و به تحيت « 11 » اهل اسلام مسارعت « 12 »
--> ( 1 ) . تعويذ : - چشم پناه - دعا ( 2 ) . مغرب ، مقصود ناحيهيى است كه در اقصاى غربى ممالك اسلامى بوده است ( المغرب - مراكش ) ( 3 ) . سرزمينى از عربستان كه مدينة النّبى در آن واقع است ( 4 ) . به ضم اول افسون ساختن ( 5 ) . به فتح اول شوخى كردن ( 6 ) . خلاص جستن ، رهايى بستن ( 7 ) . شدت و سختى ( 8 ) . نوشيدن ، جرعه جرعه بسر كشيدن ( 9 ) . لباس ، جامه ، شعار ( 10 ) . نيكان ( 11 ) . خوشآمد گفتن ( 12 ) . شتابزدگى نمودن